Wednesday, April 11, 2007

نمی دونم چرا خیلی ها فکر می کنند من و تو داریم خیلی راحت کنار هم زندگی می کنیم!!!
هنوز همه آدم ها به این باور نرسیدند که هیچ کس تو دنیا تو آرامش زندگی نمی کنه و همیشه مسئله ای واسه اینکه غمی تو چشماشون باشه وجود داره
من جواب هیچ کس رو نمیدم, مهم اینه که تو همه این روزها همه ما آدم ها فقط بگردیم دنبال بهانه های ساده و کوچکی که ما رو از غصه نجات بده کاری که خودم دارم می کنم و اونم فقط پناه بردن به یک چیزه...
دیگه مثل قدیم ها برام مهم نیست که کی چی می گه و چی فکر می کنه, حالا که تو نیستی دیگه چه فرقی می کنه بذار فکر کنن من خیلی داره بهم خوش می گذره حداقل فایدش اینه که اونهایی که ته دلشون یه احساس قشنگ نسبت بهم دارن برام غصه نمی خورن
فقط همین!!!!

Thursday, November 16, 2006


با اینکه پیچ و خم هایت روحم را آشفته می سازد ولی رنگ سرخت طراوت و زندگی را به من هدیه می دهد...
من درست به دنبال همین جاده می گردم ولی هر چه بیشتر پیش می روم بیشتر در او گم می شوم با اینکه رنگ سرخش سرشار از زیبایی هاست...

Wednesday, November 08, 2006

یاد همان جاده همیشه سبز و بی انتها امشب هم به سراغم آمده نمی دانم در کجای زندگیم در آن جا گام خواهم برداشت اما شورش را همیشه در سر دارم. جاده ای مستقیم و بی انتها که اطرافش را درختان سبز و وحشی پر کرده . وقتی در رویاهایام در آنجا قدم میزنم حس می کنم همه ی وجودم خالی از تمام حس های سرد و تکان دهنده می شود.
مثل پرواز می ماند
پرواز تا بی نهایت
پروازی که لحظه لحظه اش را انتظار می کشم...

Friday, September 15, 2006




سفره کوچک زندگی ام را زیر درخت چشمانت پهن می کنم تا شاید بتوانم میوه ای را به تو هدیه دهم ...

Saturday, July 08, 2006

دلم برای چشمانت که شادی وطراوت جنگل را به من میداد,
دلم برای لبخندهایت که دلگرمی زندگی ام بود,
دلم برای لطافتت که مثل رز سرخ بود,
دلم برای آغوش گرمت که برایم امن ترین جای زندگی بود,
دلم ...
دلم ...
دلم برای دستانت که همه وجودم را در در آغوش می کشید
تنگ شده زندگی من
دلم برای نگاه پر از مهرت که همیشه طلب بوسه از من می کرد تنگ شده.
دلم برایت تنگ شده.
نمی دانم دیگر کدامین سرزمین بروم که برایم یاد آور تو نباشد. تویی که همیشه گوش هایت عاشقانه صدای مرا می شنید و دستانت نوازش سرم بود و مهربانیت آن قدر بود که تمام جاهای خالی داشته و نداشته زندگی ام را پر می کرد.
در رگ هایم خون تو جاریست و زمانی که برای همیشه به خواب رفتی من هم همراه تو آمدم و قلب و روح خودم را در گور سرد همراه با تو به خاک سپردم
اکنون به روزی رسیده ام که فقط در خوابم به دیدنم می آیی و آرامش قلبم هستی. خوشحالم از این که در خواب هم مثل همیشه برایم طراوت می آوری.
تو بیداری همیشه بیداری این منم که خوابم ولی ای کاش
ای کاش
می توانستم این خواب را با تمامی وجودم احساس کنم
ولی می دانم که همیشه در کنارمی
باز هم مثل همیشه عاشقانه دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
.
.
.
دوستت دارم وجود حقیقی زندگی ام

کوچه باغ را پیش روی خود گرفته و می روم , می روم تا جاهای خالی را با سبزینه های سنگفرش شده پر کنم اما نمی دانستم که
هیچ چیز نمی تواند جای خالی آبی دریا را گیرد.
این بار گام هایم را محکم تر از همیشه بر می دارم تا استقامتم را به رخ دیگران کشم ولی باز هم نمی دانستم که جای خالی دیگری را از رد پاهایم بر روی سنگفرشها باقی خواهم گذاشت.
نمی دانم دیگر نمی دانم جای خالی رد پاهایم را با چه چیزی پر کنم. چرا قدم در جایی نهادم که همه عشقم در زیر برگ های درختهایش مدفون شده بود که حالا نتوانم برگردم و فقط مجبور باشم از دور شاهد تمامی یادگارهای قشنگ از دست داده ام باشم.
دیگر مغزم توانایی اندیشیدن به هسته های اصلی از دسته داده زندگی را ندارد.
باز هم باید از نو شروع کنم تا بتوانم همه چیز را به دست بیاورم
ولی آیا کوزه شکسته پینه بسته می تواند مثل همیشه آبی زلال را در خود نگه دارد...

Saturday, March 18, 2006

Saturday, February 18, 2006

انسان آن قدرها که به نظر می آید،کوچک و حقیر نیست.
او تمامی آسمان و کائنات را در خویشتن دارد.
او همه ی هستی را در خویش دارد.
آری او در ظاهر شبنمی بیش نیست ،
اما در دل اقیانوسی بی کرانه را پنهان کرده است.
علم به همین ظاهر محدود پرداخته است،
ظاهر شبنم،
آنهایی که به ژرفای هستی آدمی فرو رفته اند
با شگفتی دریافته اند
که هر چه بیشتر در این بی کرانه غرق شوند،
او را بی کرانه تر می یابند.
هنگامی که به هسته مرکزی وجود آدمی می رسی ،
درمی یابی که او با هستی یگانه است.
او همه جهان است.
این است تجربه ذات الوهی در انسان،
به درون خویش سفر کن،
به ژرفای خود برو،
خدا در توست.
کشفش کن...